به هر چیزی می تونی اهمیت بدی. با هر چیزی می تونی منحصر به فرد باشی. هر چیزی می تونه نقطه ضعفت باشه. من هر سه رو اشتباه انتخاب کردم. شاید انتخاب خودم نبود. شاید زمانی که اینها شکل می گرفتن خودی برای انتخاب نبود.
من یه آدم شکست خورده ام.
هرکی درباره ی من بشنوه می گه همه چیز خوبه، عالیه. حتی ممکنه یه آدم احمق پیدا شه دوست داشته باشه جای من باشه. همیشه از چیزی که الآن هستم بدم میومده. یه آدم خیلی پایین دستی. چیزهایی که دارم همشون خواسته های بدون اولویتی هستن که اولویت پایینشون منو منحصر به فرد می کنه. اینجاست که می تونم مطمئن باشم چیز بدی برای منحصر به فرد بودن من انتخاب شده. چیزی که برای خیلی ها آرزو اِ، برای من نیست. و اونها دقیقا چیزهایی هستن که دارم. و من به هیچ آرزوییم نرسیدم. با اینکه روند عادی رو خیلی خوب طی کردم تا به ارزوهای عادی برسم. نه به آرزوهای خودم.
امروز صبح خوابم میومد و بیدار نشدم برم کار. از این بابت خوشحالم. باعث شد فکر کنم. تا بفهمم که تو دریایِ معمول غرق شدم و تفاوت طلبیِ چند سال پیشم کار دستم داده.
باور می کنم خودمو که می دونم چیزهایی که الآن برای من خیلی مهمن اصلا چیزهای با اهمیتی نیستن. می خوام یه زمان نامحدود داشته باشم. با یه قدرت نا محدود. فقط برای یک هدف. با همه ی آدمای دنیا که زنده ان یا مرده هر کدوم نیم ساعت حرف بزنم. با هم بخندیم و گریه کنیم. اونطوری همه چیز برام کوچیک میشه. چقدر به واقعیتی بزرگ شبیهه اینکه همه آدما کاراشون برای نگاههای سریعیه که تو کودکی به اطرافشون داشتن. Fleeting glimpse. باید به خودم با آرامش بگم. باور کن مهم نیستن. مهم همون انتخابایی بودن که دست تو نبودن. شاید همون سه تا انتخاب. خیلی راحت احساس می کنم اینکه یه آدم شکست خورده ام. لعنتی ها. بهتون نیاز دارم. شما می بینید که! متاسفانه زنده ام.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:43  توسط vericle
|
گرفتار یه تجربه ی فوق العاده شدم. برایِ اولین بار دارم کارِ تمام وقت و تجربه می کنم.
امروز برای اولین بار فهمیدم پولِ کمتر از دویست تومن هم به حساب میاد. وقتی که بخاطرِ نداشتنِ بیست و پنج تومن سوارِ اتوبوسای خصوصی نشدم و منتظر اتوبوسایِ شرکت واحد موندم و کلی هم پیاده رفتم.
آقایِ روانشناس! کنکورم هم دادم تقریبا یه ماهم ازش گذشته! پس واسه چی الآن اینهمه از خودم می پرسم زندگی واسه چیه؟ حالا می خوام انتقامِ چیو بگیرم؟ انتقامِ آفتابی که وقتی تو ترافیکِ بزرگراهها موندی روت میفته و پوستتو می سوزونه؟ نه خیر! اینم نیست. امروز نه ترافیک بود، من تو سایه نشسته بودم و کولرِ ماشینه هم روشن بود. پس دیدی مساله یه جیز دیگس. خوب که فک کنی می فهمی غار واسه چی ساخته شده. واسه اینکه واسه تو سایه نشستن مجبور نشی یه آدم دیگه که مطمئنا از خودت عزیزتره رو بسوزونی. غار جایِ کافی واسه آدمایِ غارنشین داره. این شهره که جایِ کافی واسه آدمایِ شهرنشین نداره. اون آقاهی که گفتی دوست داره بره تو غار زندگی کنه ولی نیوز لِتِرِش هم بهش برسه جاش همین جایِ نداشتشه. من جا دارم. رزرو شده. کامپیوتری هم نیاز ندارم تا برام اسکرین سیورِ آکواریوم پخش کنه و با دیدنِ ماهیاش لذت ببرم. غار چیزایِ قشنگتری واسه دیدن داره. لامپشم کاتودی نیست و کریستال مایع. خیلی واضحه که تنها نقصِ خلقت ماییم. هرچقدم آدم باشیم و مقاممون از فلان و بهمان بالاتر باشه، فعلا، به هر دلیلی، اولویتمون با خاکه و از اوجِ انسانیتمون و شرفمون و هرچی که دفاع کنیم ولی یه شیءی پرتاب بشه به سمتمون جاخالی می دیم تا بهمون نخوره. انسانیتمونو با این جمله نشون می دیم که "تا تو رو پیدا کردم با دلم دعوا کردم، یه نگا اینجا کردم، یه نگا اونجا کردم" یا اوج انسانیت این سوال پیش میاد که "چرا در آغازِ فرادهشِ هستی شناختی که برای ما نقشی تعیین کننده داشته است – بطور روشن در اثر پارمندیس- پدیدار جهان نادیده مانده است؟" یا برای اینکه سوسکی که تو توالت میکشیمش با ما فرق داشته باشه باید هدفِ بلند مدت داشته باشیم. یا برایِ اینکه با میمون فرق داشته باشیم باید چیزی رو از جایی محو کنیم و جهانی رو واسه کسی آماده کنیم. یا هر چیزی رو واسه هرچیزی.
به شهرِ خودمون که رسیدم دیدم که زمیناش چقدر کثیفه و بویِ فاضلابی که روی سطحِ زمین حرکت میکنه همه جا رو گرفته. اگر شهرِ کثیفی داشته باشم آشنایی رو به کثیفی ترجیح می دم. از خودم هم شکایتی ندارم. من از چی ناراحت بودم؟ به مناسبتِ روزِ پدر بر پدرِ اون کسی لعنت که گفت هنر نزدِ ایرانیان است و بس. خودِ من هم اگر مسئولِ برنامه های شبکه یک بودم برایِ (پاچ/خای)ه (خوار/مال)یه هرکی هرچیزی رو پخش می کردم. وقتی شهردار می خواست بیاد فازِ شمالیِ اتوبانِ کردستانو ببینه به پیرِمردایِ سبزپوش می گفتم بهتر چمنایِ اطرافو آب بدید و فورس ماژور اتوبانی که یک ماهه ساخته شده و خط کشی نداره رو یک شبه خط کشی می کردم. سعی کنیم بیشتر از این شناسه ی اول شخص جمع استفاده کنیم. ایرانیها هیچ صفتی جز صفتِ بد ندار(یم) و باید تو هرچیزی از بقیه ی آدما تقلید کن(یم). موقعِ خوندنِ مثنوی معنوی هم باید از رینولد نیکلسون تقلید کن(یم). از نوستالوژیِ خوشِ کوروش و داریوش و کاوه و هر گوسفندی که تهشون به خسروپرویزِ بی عرضه ختم می شن هم بیرون بیایم و ببینیم حالا باید چیکار کنیم. نه. بذاریم بگذره. اگر من خوب باشم تو مترو فکر یکی که داره می ره دانشگاه علم و صنعتو باز می کنم یه چیزایه ساده ایو براش توضیح می دم چون می دونم قراره رئیس جمهور شه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:18  توسط vericle
|
عليرغمِ تجربه هايِ قبلي، اين که هنوز هم براي تفريح به سينما مي رم باعث مي شد خودمو به عنوانِ يک احمق بشناسم. ولي ديگه اين حس رو ندارم. چون فيلمي که ديشب تو اريکه ي ايرانيان ديديم تو سينمايِ ايران به يک استثناء شبيه بود. فيلمِ انعکاس. خيلي خوب نبود. ولي تو مقايسه ي با بقيه فيلمها شايد شاهکار بود. کارگردان با انتخاب بازيگر هم سعي داشت فکرِ بيننده رو منحرف کنه. قشنگترين قسمتِ فيلم هم اون جايي بود که برقِ اريکه و همه ي سالنهايِ سينماش رفت و پيچيده ترين موضوعِ فيلم هم روشن موندنِ چراغهايِ کوچيکِ دوطرفِ سالن، بعد از رفتنِ برق بود. و تصاويري که با فلاشِ دوربين روي پرده ي سفيد سينما مينداختيم و مينداختند. خوشبختانه سالنِ طبقه ي سوم اونقدر کوچيک بود که ميشد با يه فلاشِ موبايل پرده رو روشن کرد و سايه ي سگ و گربه و قلب و قورباغه روي پرده انداخت. طوري که مردم استقبالِ خوبي از ادامه پيدا کردنِ فيلم نکردن: اَاَاَاَاَاَاَه! و دوباره قيافه ي حميد گودرزي و نوستالوژيِ بچگيهايِ من با داني و من، يه روزي با لبِ خندون، اومد به خونمون مهمون... . البته يک پيشنهاد(يا نصيحت) هم دارم، اگر برايِ تماشايِ فيلم به اريکه مي ريد حتما چيپس و اينجور چيزا رو از بيرون تهيه کنيد. چون بنده با برداشتنِ دو تا چيپسِ سيصد و پنجاه تومني و پرداختِ هزار توماني، موردِ عتاب قرار گرفتم که آقا! دويست تومن ديگه لطف بفرماييد! و من هم که اونجا مثلِ همه تو رودربايستيِ نوساز بودن و شکلِ ظاهريِ محيط و مايحتوي(نوساز بودن و شکلِ ظاهري، عينا درموردِ مايحتوي هم مصداق دارد) قرار گرفته بودم، تنها چاره رو پرداختِ دويست توماني ديدم. در کل حسِ خوبي نداره استشمامِ بويِ اکاليپتوسِ سونا در چند قدميِ سالنِ سينما.
درموردِ برنامه ي شبيه سازِ موجهايِ ايستاده متوجه ي اشتباهي شدم، اگر نبود که کنکور همه ي درسا رو صد مي زدم. شما به بزرگيِ خود ببخشيد و اون عددِ مقابلِ فاز رو دو برابر بخونيد.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:30  توسط vericle
|
فکر کنم بعد از حدودِ دو سال جداييِ کامل از برنامه نويسي، جدايي اي کاملا بي دليل، اين پروژه ي دو ساعت و نيمه چيزِ خوبي از آب در اومده باشه. شبیه سازِ حرکتِ موجهایِ ایستاده، چهل و چهار کيلو بايت.کدِ منبعِ کوئیک بیسیک.
ديشب محضِ تفريح با يکي از دوستانِ خوب به سينما رفتيم. همه چيز خوب پيش رفت. غير از تاکسي اي که باهاش رفتيم، فيلمي که ديديم، گشتي که زديم و تاکسي اي که باهاش برگشتيم. اسمِ فيلم تيغ زن بود. نظر دوستم بعد از فيلتر و اصلاحِ ناسزا ها (در اين مورد خاص، سزا ها) يي که به کارگردان اين فيلم، داود رضاپور(؟) داد همه چيز رو درمورد فيلم روشن کرد. اين فيلم نمادين نبود. داستان هم نداشت. طنز هم نبود، هجو و مستهجن هم که عليرغمِ سعيِ کارگردان نمي شد بهش نسبت داد. حتي يک لايه ي ظاهريِ قابلِ تحمل هم نداشت. چه رسد به لايه ي درونيِ قابلِ تامل! به هر حال. ساعاتِ پيکِ تفريحيِ شهر(8:30 تا 10:15) رو تو سينما آستارا برايِ هيچ و پوچ سپري کرديم و سري به پاساژهايِ خلوت شده ي اطراف زديم و با تاکسيِ وني صندلي چرخانده، چنان که ذکر رفت برگشتيم.
قديما هرچي مي گذشت به ساده بودنِ زندگي پي مي بردم و الآن به پيچيده بودنش، در عينِ سادگيش. بيشتر از هميشه به علومِ انساني علاقمند شدم. حتي علوم فقهي يا اقتصاد. چيزي که تو کامپيوتر بيشتر از همه نظر منو به خودش جلب کرده موضوعي بود تحتِ عنوانِ توابعِ بازگشتي که تو برنامه نويسيِ C++ ياد گرفتم. دو سال پيش. شايد اگه اين مفهومو نمي گرفتم انگيزه ي خيلي خيلي کمتري برايِ ادامه تحصيل تو رشته هايِ فني داشتم. کمي هم مفهومِ لگاريتم طبيعي اين تاثير رو داشت.
هنوز هم همونطور که اون روانشناسِ مهربون بهم گفت، سعي در انتقام دارم. مسئله ي تمايل به ادامه ي زندگي تو غار رو طوري قشنگ برام باز کرد که شخصيتمو مثل بادکنکي ديدم که من و آقايِ روانشناس داشتيم باهاش بازي مي کرديم. به اميدِ روزي که بترکد.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:57  توسط vericle
|
تغييري شايد لذتبخش که براي من اتفاق نيفتاد.
پشيموني اي شايد تلخ که براي من اتفاق نيفتاد.
و حسرت تلخي که براي من اتفاق افتاد. حسرتي که خيليا با اون پشيمونيه اشتباه مي گيرنش.
بدونيم چه جاي عجيبي عدالت رو جستجو مي کنيم. وجود کلمه و شکل گيريِ مفهوم عدالت تو ذهن آدم کافيه تا عدم وجودش رو ثابت کنه. عدالت از زمان خلقت انسان از بين رفت. با آفرينش انسان. ذاتي که خداوند اون رو برتر از بقيه دونست. در حاليکه هنوز کاري نکرده بود تا برتريش رو نشون بده و نتونست هم بکنه. و اينجا اين بي عدالتي عليه خودِ انسان شد. بي عدالتي بود که باعثِ رانده شدنِ شيطان شد. خواهراني که يکي زيبا و يکي زشت بودند و اولين قتلِ انسان، شايد اولين گناهِ قتل. و خيالِ خامِ عدالت براي همه ي آدماي خوبّ دنيا! در حاليکه عدم عدالت باعثِ وجود ميشه. عدالتِ محض يکي بودنه که اين براي ما همون وجود نداشتنه. وجود، همون استقلاله. تفاوت. جلويِ چشمِ شما يک مانيتور وجود داره. تا حالا فکر کرديد که اين هفتصد و بيست تا مانيتوره که همه شون يه جا هستن؟ وجودِ اون هفتصد و نوزده تا بخاطرِ عدم تفاوتشون با اون يه دونه که همشون هست حس نميشه. و اين عينِ عدالته که وجود رو از بين مي بره. اگر مي خوايد وجود رو تجربه کنيد بي عدالتي رو تحمل کنيد و براي تجربه ي عدالت وجودتون رو از بين ببريد. شايد با مردن بشه، من قول نميدم.
و چه خوش فکر مي کرد اون پسر يا دخترِ 14 ساله درموردِ زندگي!
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:31  توسط vericle
|
درود!
روزاي خوبين. کتاب ذوم دبيرستانمو چيزايي که توشون نوشتمو که مي بينم احساس مي کنم پير شدم! دوست دارم برگردم به اون روزا. دفعه اولمه تو زندگيم اين حس بهم دس مي ده. متاسفانه مي دونم تازه اولشه. و چه روزهايي که حسرت اين روزو مي خورم. چون روزاي خوبين.
به درود!
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط vericle
|
سلام. انعطاف و شناور بودن دنيا بر اساس نظم. چيزي که انسان هيچوقت نمي تونه بهش دست پيدا کنه. نظمي نامحدود. نظمي که با انسان سازگاره و نامحدودي که سازگار نيست. البته اين که نظم جهان با همون نظمي که آدما انتظارشو دارن يکيه و سازگاره چيز عجيبي نيست که باهاش بشه وجودِ خدا رو ثابت کرد. چون نظمِ مدنظرِ انسان همون نظميه که تو دنيا و محيطش ديده. مثل اينه که بگيم چون همه چيز يا هست يا نيست، و بر اساسِ منطقِ ما يک شيءِ منظم اجزايش يا هستن يا نيستن، پس جهان منظم است. در حاليکه منطق ما مبني بر اينکه هرچيز يا هست يا نيست بر اساس ديدمون از محيطيه که همين دنياس و اين چيزيو جز حماقتِ کسي که اين نتيجه گيري رو کرده تاييد نمي کنه. فقط با نظم نا محدودي که وجود داره، و نامحدودي که تو ذهن ما نمي گنجه و با ما ناسازگاره ميشه ثابت کرد که فرا-انسان هم وجود داره. وجودِ فرا-انسان سريعا منطقِ استقرا گرايِ ما رو به سمتِ مبارزه يا نزاع براي بقا مي بره. چون مثلِ رابطه ي ما با شير و اردک و عقربه. و وقتي اين فرا انسان رو محيط بر خودمون مي بينيم، بطورِ نا خود آگاه از اون بعنوانِ فرا انساني "خوب" ياد مي کنيم و تسليمش مي شيم. پس –اگر اثباتِ لزومِ وجودِ خدا رو از ديدِ ناقصِ منطق بخوايم ارائه کنيم- بايد از نامحدود بودن نظمِ موجود در جهان استفاده کنيم تا به فرا انساني خوب برسيم. و بررسي نظمِ جهان چيزي عايد ما نمي کنه. اينکه از نامحدود بودن جهان وجودِ فرا-انسان براي ما ثابت بشه هم بايد بررسي کرد. يعني ما انتظار داريم جهان طوري باشه که براي ما کاملا قابل شناخت باشه. تا برايِ ما باشه و بهش قدرت داشته باشيم. و اون سطح (مقياس) و دوره و قسمتي* از جهان که تحت شناخت ما نيست، بايد تحت شناخت و قدرت يکي ديگه باشه و اون بهش تسلط داشته باشه. مي شه گفت هر عنصر متفکري مثل انسان، که لزوما فرا انسان نيست، در يک بازه اي از سطح(مقياس)، دوره و قسمت جهان بودنش رو حس مي کنه. و ما متفکر ها نسبت به هم فرا يا فرو نداريم. چون همديگه رو نمي شناسيم و دسترسي و ارتباط و تسلطي به هم نداريم. اينجا ذهن استقراگرا مطمئنا سوالي مي پرسه، آيا در بالاترين سطح (مقياس)، عوامل دوره و قسمتِ جهان کنار نمي رن تا براي اون سطح همه ي جهان يکي باشه؟ و متفکري که در اون سطح قرار داره و همه دوره ها و قسمت ها -و نه الزاما همه سطح(مقياس) ها- تحت شناخت اون هستند و بهشون تسلط داره! اينجاست که آدم حس ميکنه واقعا چيزي وجود داره و با آدم اونقدر ارتباط و تسلط داره که تفاوت قايل شدن کار سختيه. مثل لباس کشي اي که تن کسيه و کاملا فرم بدنشو گرفته و همه حرکاتش بر اساس حرکات کسيه که لباس تنشه. و مسلما نزديکتر.
* با مفهوم مقياس که تو ذهن منه کاري نداشته باشيم. دوره، افراز زمانيِ جهان و قسمت، افراز فضاييِ جهانه و تفکيک اين دو مطمئنا بخاطر ضعف انسانه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:35  توسط vericle
|
خوب خوش به حالت... وقتي رفتي که خيلي پاک بودي. هيچ وقت هم مثل من حسرت پاکي گذشتتو نمي خوري. تو جو و حسي بودي که هميشه حسرتشو مي خورم و هميشه تو همون حس قشنگت مي موني. اميد وارم خدا تو رو ببخشه بخاطر کاري که عقل ناقص ما ميگه اشتباس. و الآن پيش همون خدايي باشي که اونم اونقد تو رو دوس داشت که زود از اين دنيا پس گرفتت. تو هم از خدا بخوا ما رو ببخشه.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط vericle
|
بازارچه نوشتن خيلي منو راحت مي کنه و آرومم مي کنه وقتي مي دونم تو مخاطبِ نوشته هامي.
ارتباطي که آدم با دنيايي که توش زنده هست برقرار مي کنه چيزيه که هميشه براي آدم ميمونه. حرفايي که مي خواسته به آدماي ديگه بزنه و زده. تغييري که با حرفاش يا کاراش رو بقيه گذاشته. ديگه نمي تونم. زبونم خيلي زودتر از اوني که فکر مي کردم اخته شده. تاثيري که خستگيم روي فکرم گذاشته چيزيه که کافيه فکر کنم تا متوجش بشم. درمورد هرچي. مثلا درمورد چيزي که تو ذهنمه و مي خوام الآن تبديلش کنم به نوشته.
يکي از دوستام امروز خيلي ناراحت بود. دوس داشتم باهاش حرف بزنم تا حالش بهتر شه. ناراحتيش نمي ذاشت. باهاش درمورد زندگي حرف زدم. شعري که گفته بودو يه تيکه هاييشو برام خوند. قشنگ بود. به اين نتيجه رسيديم که يه عشق واقعي براي همه زندگي آدما کافيه. و شايد خدا هم براي همين کلمه اش (خدا) رو براي همه ي موجوداتش آفريده تا بهش فکر کنيم و يه کسي که مي تونيم عاشقش بشيمو براي خودمون معرفي کنيم. مثلا يه لاک پشت يا يه فوتون که خدا رو دوس داره و عبادتش مي کنه. شايد مي خواسته بي نهايت طلبي آدمو براي همين مدت کوتاه ارضا کنه. به هر حال، دستش درد نکنه.
امروز ر. از ع. پرسيد چرا نماز مي خوني؟ اين همه خوندي جي شد؟ اونايي که نخوندن چي شدن؟ ع. مي گفت درمورد نماز شوخي نکن. با ع. موافقم. علاوه بر نقطه ضعفهاي رفع ناپذير که دست خود آدم نيست (مثل 47 کروموزومي يا عصبي بودن يا...)، آدم با اعتقاداتِ عمق يافته اش هم نبايد شوخي کنه. ولي من مطمئنم جمله آخرم حََشو نيست.
آدم بايد همه حرفاشو بزنه. مخصوصا به کسي که ازش مي خواد... .
با يکي از دوستانِ قديمي حرف مي زدم. خيلي از عباراتِ "آدم" و "آدمها" استفاده مي کردم. سوالِ به جايي کرد، گفت مگه خودت آدم نيستي يا داري درمورد چيزي غير از خودت حرف مي زني که اينهمه مي گي آدم؟ جوابِ بيجايي دادم. گفتم من ترجيح مي دم انتقاد کننده از آدم باشم تا آدم. يه چيز بالاتره. دوس دارم وقتي نمي خوام عشق بورزم يا فکر کنم يه حيوون باشم. چون دوس ندارم اداي چيزي که ازش نفرت دارمو در بيارم. باور کنيد همه چيز داره درست پيش مي ره. تصور کنيد ايران بهترين صادر کننده ي عطر و پرفيوم و لوازم بهداشتي تو دنيا باشه. حالا نظرتون درمورد ايران چيه؟ اسلام چي؟ حالا هر عقل سليمي مي فهمه که از رده خارج کردنِ کليسا و دخالت دين، حتي ديني کامل و پاک، خيلي براي زندگيِ دنياييِ آدم بهتره و آدم کاري جز زندگيِ دنيايي نداره. بايد بدوني که بيشتر(يا همه ي) دستورهاي اسلام براي زندگيِ خوبِ دنياييِ آدمن. خمس، زکات، روزه، نماز، تجاوز نکردن به حقوق مردم، عدم احتکار، ربا نخوردن و... . فرق آدم و حيوون غير از هاله ي نور و البته قيافه مي تونه چيزايِ ديگه اي هم باشه. پس بذاريد پيش بره. مگه ما نعوذ بالله خداييم که از کارِ آدما ناراحتم بشيم؟ اتفاقا خيلي هم خوبه! من چون آدم شدم، تو ايران به دنيا اومدم و دارم تو تهران زندگي مي کنم، به هيچ وجه نمي تونم از تهرانيها، ايرانيها و آدمها انتقاد کنم. چون هممون آدميم و تفاوتامون دربرابرِ اشتراکامون اونقد کمن که مي شه ازشون صرفِ نظر کرد. اگر تفاوتي هم باشه بخاطرِ غلظتِ هورمونامونه. حالا اگه آقاي شريعتي از رفتنِ آدما به ماه ناراحتن و ماه ديگه اون معنيا رو براشون نداره، برن به يکي از عباراتِ آيت الکرسي دقت کنن. هرگز به چيزي از علم او دست نمي يابيد مگر اينکه خودش بخواهد. حالا اختيار جامع خداوند درمورد موجوداتش، در اين مورد خاص، يعني دستيابي به علم، مثل روانکاوي، حتما جاي شکي داشته يا لازم به گوشزد بوده براي متحجرها.
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:15  توسط vericle
|
اگه مي دونستم موقع نون خريدن اينهمه چيزهاي جالب هست و اتفاقاي جالب ميفته، حتما تاحالا خيلي بيشتر مي رفتم نونوايي. اگر نون خريدن بدون صف بعد از مدرسه ميلاد که منم همراش بودمو رسمي حساب نکنيم، خيلي وقت، تقريبا چهار پنج سالي ميشد که تو صف نون واينستاده بودم: اول که نزديک شدم، ديدم سه شاخه آدم از پنجره نونوايي بصورت صف بيرون اومده بود. تو يه صف هم فقط خانما بودن که تقريبا شلوغترين صف بود. اگر جنسيت خريداراي نون صفشونو متمايز مي کرد، تعداد صفها بايد حتما زوج مي بود، يعني من انتظار داشتم همون عاملي که دو صف مردونه رو از هم تفکيک مي کرد (يکي يا بيشتر بودن تعداد نونها) براي خانمها هم وجود داشته باشه. اونوقت بايد ميشد چهار تا و چون آدمها نمي تونن رو هم وايسن و فقط از دو بعد سطح کوچه مي تونستن استفاده کنن، ميشد چهار جهت. يه سمت هم که خود نونوايي بود، سه جهت مي مونه و سه صف. و صف يه دونه ايِ مردها که وسط خيابون بود هم مورد جالبي بود. اول که اومدم از يه آقاي چاق و مهربون که آخر صف بود پرسيدم اين صفه که رفته تو خيابون صف يه دونه ايه؟ گقت آره. گفتم چرا شلوغتره؟ خنديد. به هر حال. ميانگين سني کسايي که تو صف نون وايميستن، بيست سال بود. ولي غير از من، هيچ آدم بين پانزده تا بيست و پنج سالي اونجا نبود. و اينجاست که ميگن ميانگين داده هاي آماري چيز به درد نخوريه. جلوي من، تو صف چندتايي مردا، يه آقايي حدودن سي و پنج ساله همراه دختر کوچولوي سه/چهار سالش تو صف بود. آتيش نونوايي رو به دخترش نشون مي داد و تهديدش مي کرد. وجدانا کار اشتباهي مي کرد. دخترش بغض کرده بود و از شر باباش به نگاه کردن به بقيه صف پناه آورده بود و با اشاره کردن به اشياء اطرافش مي خواست بحثو عوض کنه، موفق هم بود و اونقدر اسباب بازي يه دختر بچه ديگه براي باباش جالب بود که دست از تهديد کردن برداشت. خوشبختانه يا متاسفانه، باباش داشت به اسباب بازيي اون دختره (از اين عصاها بود که تهش چرخ داره که روشن ميشه) نگا مي کرد که دخترش يه طوري نگاه باباش کرد. متن کامل اين نگاه بدين شرح است: "خاک تو سر عقده ايت کنن! ببين باباش براش چي خريده! توي خاک بر سرم هي به من آتيش نونوايي نشون بده. تازه ببين دختره چقد از من زشتتره!" تو نونوايي عکس سه نفر بود. ابو علي سينا، مهدوي کيا و آل پاچينو. شاگرد نونواها همه به روز بودن و وقتي نونا رو از تنور بيرون مياوردن، يک کمي با گوشياشون ور مي رفتنو موزيکي گوش مي کردن و پيامکي ميفرستادن. موهاشونم همه اتو خورده. بالاخره، زود تر از اون آقا لباس زرده که تو صف يه دونه اي وايساده بود دو تا نون خشخاشي (اصطلاحا پُر) خريدم و به آقاهه نگاهي کردم و رفتم. فکر نکنم منظورمو از نگام فهميده باشه.
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 21:30  توسط vericle
|
رگهامو حس مي کنم. کاش رگهام تو بدن من نبودن، من تو رگهام بودم تا به جاي اينکه آنها با نبض و گرماشون منو عصباني کنن، من با آرامش قبليم اونا رو آروم مي کردم!
- چشم مي بينه، گوش مي شنوه. و همه اينا فقط شکل سلولهاي عصبي منو عوض مي کنن. به اميد اينکه وقتي براي رعايت عدالت عينکمو عوض کردم و سراغ مغزم و قيافه نورونهام و خاطره هام رفتم، شکلهاي خوشگلي رو توشون ببينم.
- بنده خداها توپشون کجا افتاد! خدا کنه لا اقل دوچرخه سواري بهشون خيانت نکنه.
- به چيزايي که مي دونيد غلطن روشنتر اعتراف کنيد. چون همين درستي بوده که شما رو مجبور به اعتراف کرده. - اگر خودمون واقعي نبوديم چه چيزاي جالب تري داشتيم تا درموردش حرف بزنيم!
- سر کلاس خداشناسي، معلم: "ببينيد ما چه خداي دانايي داريم! خيلي خوبه که ما فقط هر پنج سال يک بار مجبوريم چيزي بخوريم. خدا رو شکر کنيد! فکر کنيد اگر لازم بود آدما هر روز سه بار غذا بخورن زندگي چه مسخره مي شد!" و همه کلاس خنديدند و خدا رو شکر کردن!
- خدا جون! دوست دارم. مي دونم براي من و خيليهاي ديگه که حرف مفت زياد مي زنن، فقط 20 ثانيه زير آب موندن يا گير کردن يه لقمه کوچيک غذا تو گلو کافيه تا همه اراجيفي که سر زبونشونه رو بيرون بريزن و تويي که ته دلشوني رو روي زبونشون بيارن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:47  توسط vericle
|